تبلیغات
مسـافــر

بعد از مدت ها باز از اون خوابا....

وسط اسمون مثل ی پر سبک رها بودم ک زیر پامو نگاه میکردم
ی چیزی شبیه دریاچه
آب سبز رنگ و اطرافش سبزه و درخت
ب نظر جای زیبایی میومد
ولی زیبایی رو من نمیدیدم
ی چیزی ی حسی تو عمق اون آب ها انتظارم رو می کشید
ی حس ک قراره من سقوط کنم و بمیرم!
اره دقیقا میدونستم ک دارم میمیرم
انگار خودم از ی بلندی پریده باشم...

اما خیلی آهسته بود انتظار این معلق بودن رو نداشتم
ی نفر یعنی وحید بود ک میدونست چی زیر این آب هست انگار زودتر مرده بود
اومد و با من یکی شد
خواستم زودتر حرکت کنم
اما ی ترس،،،  ترس از درد مرگ، تو وجودم بود
گفتم با سر برم ک زودتر خلاص بشه و درد کمتری بکشم
قسمت سرم وحید بود
اونم انگاری دوست داشت بدونه مرگ با سر چه شکلیه!
سرعتم چند برابر شد
طوری ک چند ثانیه بیشتر طول نکشید ب دریاچه رسیدیم
به سطح آب رسیدیم
چشمامو بستم،  شاید از ترس
تو عمق اب رفتیم
وحید گفت مهدی ن!
یعنی هیچ فرقی نداشت مرگ به هر شکل چ سر چ پا  چ... درد خودش رو داره!
تو عمق آب بودم، چشمم رو باز کردم وحیدنبود دیگه
چ آرامشی.....

بدون اینکه دست و پا بزنم ب سطح آب میومدم
همش تو فکر این بودم ک مردن همین بود؟!!
وقتی ب سطح آب اومدم، سر از آب در آوردم
ی راهرو ی شیک بود، راهروی کوچیک و نزدیک ب اتاق
تو فکر این بودم، که آیا مردم؟!
زنده ام؟
ی جور غریزی به سمت اتاق حرکت کردم انگار قبلا اینجا بودم
ی نفر انگاری همراهم بود، ولی کسی رو نمیدیدم
اما خیلی بهش احساس نزدیکی میکردم انگار میشناسمش
شاید گاهی حس میکردم وحیده،  اما اون نبود
داخل اتاق ی تخت سنگی بود
ی نفر روش بود و مدام دست و پا میزد به خودش می پیچید
ی نفر هم اون کنار نشسته بود
تاریک بود اون شخص ی جور غمگین
ن غمگین ن شاید نگران، نمیدونم اما شاید دلهره داشت
به هر حال کز کرده بود، زانو هاشو بغل کرده بود

کم کم ب تخت نزدیک شدم قیافه اش اشنا بود ی کم مث حامد بود!
ولی صورتش رو ندیدم پرسیدم این کیه؟
همون ک نمیدیدمش ولی حسش میکردم گفت تویی!
داری جون میکنی
هنوز نمردی
دیگه الانه میمیری!

صدای اذان میومد خواب نبود دیگه، واقعا صدای اذان میومد
تو خواب بودم باز
انگار وضو داشتم
چ حس بدی بود تنها خودم رو حس میکردم
با خودم میگفتم چطور بی خدا بقیه راه رو سپری کنم
اگه خدا باهام بود یا ن اگر من با خدا بودم الان هیچ ترسی نداشتم
سریع رفتم تا جون کندنم تموم نشده و نمردم نماز صبحم رو بخونم
الله اکبر...
اشهد ان لااله الا الله...
اشهد ان محمد ان رسول‌الله....
اشهد ان علی ان ولی الله. ..

ترسیدم ادامه اذان واقامه رو بگم،  شایدعمرم تموم بشه!
سریع نماز رو شروع کردم.....

دو رکعت نماز رو کااامل خوندم
اما میدونستم ک تو خوابم و تو رختخواب!
ی چیزی بین خواب و بیداری
هم جسم خودم رو ک رو ب قبله تو رختخواب خوابیده بودم میدیدم
و هم حضور خودم رو اونجا
سجده آخر و بعدش سلام و  تکبیر......

انگار یهو همه چیز تموم شد!!!
دیگه هیچی نفهمیدم ی موقع بیدار شدم ساعت 8 بود و من بلند نشده بودم نماز صبح رو بخونم
مادرم میگفت نماز میخوندی من خواستم پاشم ولی خوابم برد چرا منو بیدار نکردی؟
و من!
گفت کامل نمازت رو خوندی و منم گوش میدادم خواستم بعد از تو بخونم ک خوابم برده. .   


پ ن: نمیدونم تعبیر این خواب چی میشه
اما دوتا نکته داشت. اولیش خواب پرواز نمیدیدم معلق بودم......  نگرانم
دومیش بودن وحید بود
آخرین باری ک خواب دیدم با هم پرواز میکردیم و به زیارت اون آقا میرفتیم!
بعد از اون همش تنها بودم.....      

پ.ن2 اصلا حوصله نوشتنش رو نداشتم امروز ولی بهترین پیام داد حالم خیلی بهتر شد،، دلمم نمیومد تا تعبیرش صبر کنم گفتم بنویسمش 



پ ن 3: 00:00 امشب هم بی بهترین...  :(



برچسب ها: خواب های من، بی خدا نمی شوث، مرگ، مردن، تعبیر خواب، پرواز، سقوط،
[ یکشنبه 12 آذر 1396 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 19 ثانیه ] [ تنها تنهایی ]

بهار پاییزم

بی مقدمه و تشریفات 
دلم برایت تنگ شده است
برای همه حرف های ساده ات 
برای قربان صدقه های صادقانه ام
دلم برایت تنگ شده،  آنقدر ک روزی هزار بار روی اسمت می ایم،  بازدیدت را می بینم 
دو دقیقه قبل.... گاهی هم آنلاین 
دلم میریزد 
میخواهم بنویسم سلااام عزیز دلم 

ولی..... 

وای چ روزهایی را دارم سپری میکنم 
حال دلم آشوب است 
تو ای آرامش دل بی قرار من.....  چگونه از تو بی خبر باشم؟
نکند ک باز سرما خورده باشی؟  باز به آن شهر میروی برای کار؟ باز خسته می شوی حتما :(

حال من سه قسمت است این روزها 
دل تنگ توام و بودنت را می خواهم 
نگرانتم ک چگونه این روزها را سپری می کنی 
و دلگیرم ک از من دوری

با دلتنگی میسازم و چون بی قراری تو را نمیخواهم
نگرانی را به خدا سپرده ام چون تو را قبلا ب او سپرده بودم

اما این دلخوری مثل خوره به جانم افتاده است و نکند هایی ک مدام به ذهنم می آورد 
نکند ک میخواستی بروی و دوری ما از خدا بهانه بود؟! 
نکند ک... 
نکند ک....


من وظیفه ای دارم ک قبل از تو خودم متوجه آن شده ام 
اما خود تو می دانی من آدمی نیستم ک بی خیال باشم
و قبل از این هم این وظیفه را به هر نحوی ک بود انجام داده ام! 

از من و خدایمان پنهان نیست از تو چ پنهان 
میخواستم در این شرایط سخت کنارم باشی و یاورم تا اینکه من سنگ ها را از راه بردارم و مسیر رسیدن را طی کنم و تو آخر جاده من نشسته باشی .. 



تو خود چ میدانی ک همین بودن تو خودش ب تنهایی چ کمک بزرگی به من بود 


بماند.....  هرچه میگویم از سر دلتنگیست
و تو چ میدانی دوری از تو برایم چقدر سخت است عزیز جانم 

"دلم برایت تنگ شده است" 


برچسب ها: خداراچه دیدی، دل تنگ همسفر، صدای دلتنگی، دوستت دارم، نسیم سحری صبر کن، دردانه،
[ شنبه 11 آذر 1396 ] [ ساعت 01 و 57 دقیقه و 06 ثانیه ] [ تنها تنهایی ]

بی خوابی

وقتی کسی در حال فراموش کردن شماست 
حقی ندارید مزاحمش شوید. 






پ.ن: نگرانشم.... 
حتی بیست دقیقه پیش داشتم باهاش صحبت میکردم.... میخوند و ج نمیداد
حس خفه کننده ای بود اینقدر ک پشیمون شده بودم از پیام دادنم
من فقط خواسته بودم ک تو گروه پیام بده من بخونم بدونم حالش خوبه...اما ج نمیداد و چ حس بدی....
خداروشکر ک خواب دیده بودم :||
پ.ن2: کمرم درد گرفته باز....  این عصب سیاتیک عذابم میده :(
ی کمم فلفل ترشی خوردم امشب از اونم هست 

پ.ن 3: هیچ وقت تا این حد تنها نبودم
جوری ک هیچ بنی بشری اطرافم نیس
ی تنهایی پر از سکوت
ی سکوت بهتر از آدمهای پوچ
خلوت یک نفره! 
اهوم یک نفره.....
خلوت های دو نفره هم فقط سر نماز یا گاهی پشت فرمون اونجاهاش ک ناخودآگاه تو فکر غرق میشی بعد ی خاطره به حرف باعث میشه پات میره رو گاز و....
بگذریم....  ب قول پرنسس خل شدیم باز نصفه شبی... :(

3:08

چندمین شبی ک 00:00 ها کنار..... 


برچسب ها: نگرانی، بیخوابی، اجبار در سکوت، فاصله، رفتن و من تماشا، قول دادن مزخرف، شب پره،
[ جمعه 10 آذر 1396 ] [ ساعت 02 و 49 دقیقه و 05 ثانیه ] [ تنها تنهایی ]

کد متحرک ساختن عنوان