تبلیغات
مسـافــر - سفر ب جنوب قسمت اول

قسمت اول


خب من تاحالا به جنوب نرفته بودم بیشتر شهرهای خرم اباد .اراک  تهران و اصفهان طبس مشهد و نیشابور و..... برای انجام کار ها توی لیست سفرم بود

اولین باری بود که میخواستم برم جنوب...........

 همه چیزایی که لازم داشتم اماده کردم و توی کوله پشتیم گذاشتم برای حرکت باید میرفتم بروجرد....همون پاریس کوچلو

 

چهارشنبه مورخ 18 دی ماه نود دو

اینجا برف شدیدی امده بود به اندازه 40 سانت میشد و باز هم ادامه داشت....هوا به شدت سرد بود و مخصوصا با بادهایی که میومد و برف رو به صورت میزد خیلی دشوار بود بیرون  بری......تمام روز رو خونه بودم  و سعی کردم کارای شرکت رو با تلفن انجام بدم

اول با مهندس بابایی که در ماهشهر بود و من قرار بود که با ایشون به بازدید مزارع برم و همچنین ادوات رو ببینم تماس گرفتم

و باهاشون هماهنگ کردم که برای فردا خودشون رو برسونند دزفول و من هم فردا صبح اونجا باشم

بعد هم زنگ زدم به منشی شرکت وهماهنگ کردم که کلید انبار و بقیه چیزایی که احتمالش رو میدادم در نبود من نیاز باشه بیاد و از خونه بگیره

خب تقریبا تمام کارام انجام داده بودم همه چیز هم  اماده کرده بودم اما  چون از مسیر حرکت مطمئن نبودم و همچنین اشنایی به منطقه ای هم که باید برم نداشتم یه کم احساس نگرانی و استرس داشتم

زنگ زدم و از بروجرد بلیط برای دزفول گرفتم....بلیط ساعت 10 شب بود......

خب من باید از خونه ساعت 9 حرکت میکردم که برای 10 برسم به شهر بروجرد اما بااین برف احتمال اینکه بیشتر طول بکشه رو دادم و با آژانس برای ساعت 8 قرار گذاشتم .......

ساعت 6 بود منم حوصله ام سر رفته بود.......دوباره نشستم پشت سیستم و بازم سرگرم اینترنت شده بودم

نمیدونم زمان چطوری گذشت فقط یه وقتی مادرم صدام زد که بیا شام بخوریم!!

نگاه ساعت کردم ساعت 7:20 دقیقه بود.......وای خدا وقتی ندارم

سریع سیستم رو خاموش کردم و رفتم سر سفره

 ساعت 8 شد و من باید حرکت میکردم...خانواده امدن میخواستم بدرقه ام کنند........قبول نکردم اخه خیلی سرد بود....همون توی خونه خداحافظی کردم........و مثل همیشه مادرم با قران امد و منو بدرقه کرد.....دم درخونه دیگه نذاشتم کسی دنبالم بیاد و خودم بلندای حیاط رو طی کردم.....چه بادی میومد...و دونه های ریز برف رو با خودش به در و دیوار میزد.......درخت سیب توی حیاط باتکونهای باد برفای خودش رو میریخت روسرم..انگار ک میخواست اونم خداحافظی کنه..

سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.......زیاد دور نشدیم  که یادم افتاد یه قران جیبی که همیشه همراهم بود نیاوردمش

یه کمی ناراحت شدم اخه همیشه اول سفر یه صفحه ازش میخوندم و بعد حرکت میکردم این دفعه باعجله ای که کردم کلا" یادم رفت که همراهم بیارمش........به هرحال دیگه دیر بود و نمیشد برگردم ...خب ادامه دادیم و رفتیم

 ***

تقریبا از شهر دور شده بودیم..... بین راه ماشینهای زیادی رو میدیدیم که به علت لیز خوردن از جاده بیرون رفتن خیلی هاشون ماشینهاشون رو رها کرده بودن و رفته بودن ......بعضی هاشون هم داشتن بازم تلاش میکردن که بتونند ماشین رو به جاده برگردونند...اما بااین وضعیت بد هوا احتمالا اوناهم خسته میشدن و ماشین رو میزاشتن برای فردا......

برف اینقدر تند تند میومد و شدتش زیاد بود که برف پاک کن ماشین نمیرسید برفای روی شیشه رو پاک کنه  و ما مجبور بودیم باسرعت کمتری حرکت کنیم همچنین امکان از جاده بیرون رفتنمون هم میرفت.......

باهر شرایطی بود به بروجرد رسیدیم چند دقیقه ای بود که از 10 گذشته بود من از راننده خداحافظی کردم و سریع خودم رو به اتوبوس رسوندم...............

اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود اما.........

اما.......بلیطی که گرفتم برای اندیمشک بود نه دزفول!!!! یه کم با متصدی فرش حرف زدیم و گفت که ما مستقیم برای دزفول نداریم و برای رفتن به اونجا باید بری اندیمشک و بعد از اونجا بری دزفول......!!!!

خب من هم که کاری ازم بر نمیومد و از طرفی چاره ای هم نداشتم ........سوار شدیم و حرکت کردیم ............

داخل ماشین چند باری خانواده و دوستای عزیزم بهم اسمس و زنگ زدن که کجام و نگرانی های خودشون رو ابراز میکردن

خب منم سعی میکردم که نگرانی هاشون رو برطرف کنم ...... فکر کنم .تقریبا ساعت 12 بود  که خوابم برد......

یه موقع دیدم که گوشیم داره زنگ میخوره......سریع برداشتم ......چشمهام خواب الود بود و نمیدونستم کی هست.........بدون اینکه حرفی بزنم .......سریع گفت چرا پیامات رو جواب نمیدی!! حالت خوبه؟

دوست خوب به ایشون میگن به خدا..........خیلی شرمنده شدم چندتایی پیام فرستاده بود حالت خوبه؟الان کجایی؟ رسیدی خبرمون کن؟

و.....

امامن اصلا متوجه نشده بودم........کلی داداشم و خونه اسمس داده بودن........

جوابشون رو دادم.

ساعت 3 شب بود و من از اینکه تاالان ب خاطر من بیدار مونده بودن خیلی ناراحت بودم و اینکه باعث نگرانیشون شده بودم

خب صدای راننده بلند شد اندیمشک خواب نمونید......

وای خدا چقد زود رسیدم؟!!!!

خب پیاده شدم............

یا الله................اینجا کجاست؟!!!!!

هوا به شدت مه الود بود........انگار که توی سونای بخار بودی.....بیشتر از 3 متری خودت معلوم نبود......کنار یه دکه ای که اون نزدیکی بود رفتم........یه خورده ای حاج و واج مونده بودم که اینجا کجاست؟!!!!چرا هوا اینجوریه؟

........دقیقا میشد رطوبت هوارو دید......دونه های ریزش مثل ابپاش.....توی هوا پخش بود

روشنایی تیر چراغ برق ها مثل یه توپ بزرگ دور خودش روفقط روشن میکرد..........توی جاده هم از دور فقط یه روشنایی به زور دیده میشد.......که معلوم بود ماشین هست که داره میاد....!!

چنددقیقه ای نگذشته بود که یه هو چند نفر بدو بدو........سمت من امدن.........!!

کجامیری اقا؟

دزفول میری؟

دهلران میری برسونمت؟

مایه نفر دیگه بیشتر نمیخوایم؟

چند لحظه سکوت کردم  البته کمی هم فکر !!!

نه من فعلا جایی نمیام!!........خب بنده های خدا رفتن سمت اتوبوسی که تازه امده بود.........چندنفری هم پیاده شده بودن

خوب که به همه جا نگاه کردم.......تازه فهمیدم که الان کنار یه میدون پیاده شدیم.........اسم میدون هم شهید بهشتی بود

من باید میرفتم دزفول اما خب الان خیلی زود بود........میدونستم که الان مهندس بابایی امده .......اما خب زشت بود این موقع شب مزاحم ایشون هم بشم.......بهتر بود اینجا میموندم تاصبح .......بعد بهشون خبر میدادم.........

خب شروع کردم به چرخ زدن توی میدون....و دکه هایی که اینجا بود


یه کمی هوا سوز داشت........از دور یه ساندویچ فروشی بود........رفتم و یه ساندویچ سفارش دادم...

وای خدا........من عاشق ساندویچ تندم!!!

فروشنده داشت با تلفن حرف میزد......متوجه شدم که بختیاریه..........تلفنش که تموم شد.......

ازش با بختیاری پرسیدم داداش اینجا کی هوا روشن میشه

جواب داد ساعت 7...........تازه ساعت 4 بود...یعنی 3 ساعت دیگه ...


حوصله ام سر رفته بود

مسجدی .......یا استراحت گاهی هم نبود....خب حوصله قدم زدن رو هم دیگه نداشتم........

تاحالا همچین اتفاقی برام پیش نیومده بود.......همیشه طبق برنامه ریزی........زمان هم کم میاوردم.......اما این دفعه زمان هم اضافی دادشتم!!

نمیدونم مقصرمن بودم..........یا متصدی بلیط فروشی که نگفته بود بلیط اندیمشک هست نه دزفول؟

چاره ای نبود باید صبر میکردم

........شروع کردم با همین ساندویچ فوروشیه.......صحبت کردن.......تازه فهمدم اسمش علی هستش

یه چیزی ازش دیدم کلی خندیدم.........راستش دست خودم نبود......داشت میلرزید....از سرما....تازه کنارش هم بخاری برقی بود

هم خودش رو توی یه پتوی پوشونده بود......یه کلاه زخیم پشمی هم پوشیده بود....!!

منم یه پتوی مسافرتی توی کوله ام بود بهش دادم

حالا جالب اینجا بود که اون ب من میخندید!!!

خب آخه هوا که سرد نبود........پیش خودم یه لحظه فکر کردم که اگه علی توی شهر ما بود.......حتما روی بخاری میخوابید....!!!

خنده ام گرفت........وقتی بهش دلیل خنده ام رو گفتم....اونم خنده اش گرفت

هوای شهرشون فقط رطوبت خیلی زیادی داشت .....واقعا حس میکردم که لباسام خیس شده...

کلی باهم حرف زدیم..........تقریبا ساعت 6:30بود........راستش دیگه حوصله نداشتم بیشتر از این منتظر بمونم.....خواستم زنگ بزنم به مهندس بابایی.....گفتم شاید بازم خواب باشه......بهتر دونستم که اسمس بدم.......چون میدونستم که برای نماز بلند میشه حتما میبینه........

چند دقیقه از اسمس فرستادنم نگذشته بود.........که بنده خدا زگ زد........باهاش قرار گذاشتم دزفول....محله مدرس.....

بنده خدا میخواست بیاد دنبالم اندیمشک قبول نکردم.......خودم ماشین گرفتم و از علی خداحافظی کردم و بعد از یک ربی....رسیدم

******


مهندس هم امده بود......سلام و احوال پرسی...و......

 

بنده خدا وقتی فهمید که من ساعت 3 رسیدم......و بهش زنگ نزدم خیلی ناراحت شد.......

اونم تاساعت 2 منتظر من مونده بود..........اما خب فکر کرده بود.......مستقیم میام دزفول...و از برنامه من خبر نداشت

خلاصه رفتیم خونه حاج اقا زدادی.......حقیقتش من روم نمی شد بریم......خیلی به مهندس اسرار کردم که من برم سر زمین.....و بعد اونا هم بیان......اماخب قبول نکرد

سر راه حلیم و اش برای صبحانه گرفتیم و رفتیم

با یه یاالله وارد شدیم.........من قبلا حاج اقا رو ندیده بودم اما خب میدونستم ک با مهندس بابایی کار میکنه

و یکی از بزرگترین تاجرای دزفوله......بنده خدا خیلی زحمت کشید و خیلی پذیرایی کردن....

جاتون خالی.......یه لیوان که فک کنم سطل بود....شیر گاومیش برام اورده بودن

من از شیر خوشم میاد اما........

خب صبحانه رو خوردیم و ساعت 8 شده بود......

شروع کردیم به بازدید از مزارع و ادوات

 دیگه کار من شروع شده بود.......

اول از مزرعه کلرم بازدید کردیم........ماشینهایی که داشتن تنظیم نبود......باید تنظیم میشدن

مهندس بابایی قبلا تنظیمشون کرده بود اما خب کالیبره باید میشدن

شروع کردم به کالیبره کردن دستگاه زیاد طول نکشید تقریبا برای هر دستگاه نیم ساعت .....


خود مزرعه هم خوب کشت شده بود......فقط با دیدن برگهای سوراخ شده کلرم........احتمال افت زدگی میرفت

قرار شد سمپاشی کنند.......اما متاسفانه سمپاش نداشتن.....همون جا هماهنگ کردم با شیراز که بهشون سم پاش قستی بدن.....

مهندس بابایی هم تضمینش رو قبول کرد.......قبلا با مهندس بابایی اشنایی داشتن

بعد یکی یکی از مزارع دیدن کردیم.......ساعت 10 نیم بود..بازم مه به همون شدت وجود داشت!!...خیلی مه غلیظی بود.

مزرعه......کاهو

مزرعه.......گوجه

مزرعه....هویچ

مزرعه......شلغم

مزرعه........گندم که پنجه زده بودن

مزرعه سیب زمینی

مزرعه پیاز

همه رو یکی یکی دیدیم...........خداروشکر مشکلی نداشتن......دستگاه ها هم قبلا مهندس بابایی زحمتشون رو کشیده بود

فقط بعضا گاهی ازشون اشکال کوچولویی داشت که باهم دیگه برطرفشون کردیم

ساعت 12 شده بود.........دیگه جایی نمونده بود بجز

ماشینهای انبار

هرسه نفر رفتیم......ماشینی از طرف جهاد اورده بودن برای برداشت مرکبات...اما طرز کارش رو بلد نبودن

کار باهاش زیادی سخت نبود

کارایی اهرم ها و دستگیره ها شو نشونشون دادم......ازمایشی میوه های یه درخت پرتقال رو چیدم

بعد مهندس هم یکی دیگه از درختهارو چید.....و تقریبا توی استفاده از ماشین مشکلشون حل شده بود...فقط باید تمرین و تکرار میکردن که اونم به دفعات استفاده حل میشد

خب تا اینجاش خوب و تقریبا معمولی گذشت........اما از اینجا به بعدش ....

****** 

خب مقصد بعدی ما ماهشهر بود

مهندس چند روزی بود که خانمش رو هم باخودش اورده بود خونه حاج اقا زدادی......

من خواستم خودم به تنهایی برم ماهشهر.....اما مهندس بابایی قبول نکردن....واسرار حاج اقا زدادی باعث شد که ظهر هم باز مزاحم ایشون بشیم.......و نهار اونجا باشیم

بعد از نهار ساعت 3 بود .......که خداحافظی کردیم

من و مهندس و خانمشون......

هر سه نفر داخل ماشین نشیتیم......خییلی استارت زد اقای بابای.....اما ماشین روشن نمیشد!!

اما انگار این یه چیز طبیعی بود براشون......


خلاصه ماشین روشن شد........حرکت کردیم

توی شهر مهندس قرار شد یه جک هم از یکی از دوستانش رو بگیره.....وقتی ماشین رو خاموش کرد......و دوباره خواستیم روشنش کنیم ........روشن نشد که نشد!!!

کارمون کشید به هول دادن.........

خلاصه روشن شد!!!!!

و حرکت کردیم

توی مسیر هنوز داخل شهر بودیم من که خیلی خسته بودم  چشمام روی هم میرفت و هبمش به خواب میرفتم..........

نمیدونم کی خوابم برد که باصدای جیغ ترمز و تکون ناگهانی ماشین از  خواب پریدم و بی اختیار  گفتم :

یاابوالفضل.....

سر چهار راه نزدیک بود که بزنیم به عقب یه اتومبیل دیگه...!

سر یه چهار راه دیگه بازم........موقع حرکت ....یه موتری خلاف امد ....اونجاهم به خیر گذشت خداروشکر

اصلا رانندگی توی این شهر واقعا سخته!!!!


برای خواندن قسمت دوم لطفا کلید کنید

 

کد متحرک ساختن عنوان