تبلیغات
مسـافــر - سفر ب جنوب قسمت دوم

قسمت دوم 

هوا بازم مه داشت......و داشت بیشتر هم میشد و شروع به تاریک شدن هم میکرد.....توی اتوبان به سمت اهواز بودیم

که از اونجا هم بریم ماهشهر...

من که دیگه خیلی احساس خستگی میکردم......چشمهام رو روی هم بستم که یه کمی استراحت کنم.......راستش گفتم شاید اینجوری مهندس بابایی و خانمش هم راحتتر باشن

فکر کنم تقریبا یه نیم ساعتی بود که خواب بودم...... با ایستادن ماشین از خواب بیدار شدم....

از شانس بد ما بازم ماشین خاموش کرد...!!!

پیاده شدیم و کاپوت ماشین رو بالازدیم.........ظاهرا همه چیز درست بود باطری هم شارژ داشت

سمیه خانم همسر مهندس پشت فرمون نشست و منو مهندس هول میدادیم............


خدانکنه یه کاری رو  دست زنا بسپاری.......


مردیم به خدا از بس که هول دادیم.....اما انگار ایشون یادش رفته بود که باید کلاج رو رها کنه....

.یا شایدم  خیلی بهش خوش میگذشت که ما هول میدادیم و سواری میکردن!!!

مهندس دیگه طاقت نیاورد و دادش درومد............اخرش خود مهندس سوار شد و ما هول دادیم......


نمیدونم چرا اما خب حس میکردم باید بیشتر از پیش هول بدم ......به همین خاطر تمام تلاشم رو میکردم

خلاصه بعداز چندبار ماشین روشن شد.......با عجله سوار شدیم و ادامه دادیم

دیگه خوابم نمیومد........انگار مهندس  و خانمش هم حوصله شون سر رفته بود.......و شروع کردیم باهم صحبت کردن

درباره زمین.....مزارع........و ...سختی کار...خونه.....و......هرچی ک فکرش رو نمیکردم!!

بعد مهندس و خانمش از خاطراتشون میگفتن..... ک تلفنشون زنگ خورد......

.پسر خواهر مهندس بود.......زنگ زد

آرش پسر 9 ساله .....مهندس صداش رو گذاشت روی ایفون......و همون طور که میخندید گفت:

 چطوری عزیز دایی.........خوبی؟

مادرت رو حسابی اذیت کردی یا نه؟!!

آرش بدون اینکه جواب سوال رو بده گفت دایی جونم سالروز ازدواجتون مبارک !!

خنده ای خیلی قشنگ روی لبام نقش بست.....نمیدونم  چرا اما اینقدر به دلم نشست

 این آرش  اگه که اونجا بود .....میدونستم چیکارش کنم...

نگاه مهندس و خانمش هم برای چند لحظه به هم گره خورد و هرسه تایی زدیم زیر خنده....

 


سمیه خام گوشی رو برداشت و در گوش خودش قرار داد و شروع کرد با آرش حرف زدن و بعد هم بامامان آرش....

 

همانطور که سمیه خانم داشتن با تلفن حرف میزدن......بابایی یه نفس عمیقی کشید و گفت ببین زمونه  چقد سخت شده.......اصلا یادمون نبود!!!

بعدش شروع کرد به درد و دل کردن.........نمیدونم کی تلفن سمیه خانم تموم شده بود و وارد بحثمون شده بود.......

وسطای صحبتمون  که گرم صحبت بودیم.........دوباره ماشین شروع کرد به ریپ زدن........دقیقا وسط اتوبان بودیم

پشت سرمون هم کامیون و اتوبوس میمومد............فاصله شون با ما خیلی کم بود........خیلی



بابایی  سعی کرد که ماشین رو ببره کنار جاده.........اما سرعتمون خیلی کم شده بود........صدای بوق کامیون.......

جیغ سمیه خانم رو در اورد........کامین به اندازه  نیم متری از ما رد شدم

خیلی خدا بهمون رحم کرد.......

پایین امدیم  و هرکاری کردیم  نتونستیم عیبش رو پیدا کنیم...........اخرش یه پیشنهاد دادم به مهندس

اونم این بود که مستقیم برقی که سر شمع ها میرفت رو ...بارشته سیم به صورت جدا برای هر شمع ببریم......اینجوری خیلی بهتر

برق میرسید به هر سیلندر.....مهندس قبول نمیکرد و میگفت بی فایده است........

بعد از اینه کاملا ناامید شدیم از هول دادن.......و روشن نشدن....,,

.مهندس و خانمش رفتن داخل ماشین که گرمشون بشه.........

برای من که انگار بهار بود.......وقتی یاد برفهای شهرمون می افتادم...وبا سرسبزی اینجا توی این فصل از سال مقایسه میکردم

فقط  ی کلمه روی لبام نقش میبست.........خدایا شکرت !

خب من فرصت رو غنیمنت شمردم و ایده خودم رو عملی کردم......البته مقداری سیم کم داشتم  مجبور شدم سیمهای چراغ های  سقف ماشین رو که  به صورت دستی اضافه کرده بودن باز کنم....

کارم که تموم شد.......از مهندس اینا خواستم که یه بار دیگه بیان و هول بدیم

برای بار اول روشن نشد.........دومین بار برای چند دقیقا روشن شد و خاموش شد

اما خیلی امیدوارمون کرد.........برای بار چهارم روشن شد.......سریع بدون معطلی سوار شدیم ........و ادامه



تقریبا 30 کیلومتر اهواز بودیم که  متوجه شدیم برق ماشین خیلی کم شده و چراغها ضعیف شدن........

توی اون مه داشتن چراغ الزامی بود...چون نه جایی رو میدیدیم..........و از همه مهمتر اینکه ماشینی که از پشت سرمون میومد......باید متوجه ما میشد که

بدون چراغ امکان پذیر نبود...توی فکر بودیم  و دونبال پیداکردن نقص و چطوری این مشکل رو حل کنیم

که باز ماشین خاموش شد.............دقیقا وسط اتوبان

سمیه خانم ک اینقدر ترسیده بود........درماشین رو باز کرد که پیاده بشه!!!!!!!!!!!!!!

با داد و فریاد مهندس در رو بست و شروع به گریه کردن کرد..........ماشین رو به کنار جاده کشیدیم....

به نظرم بهتر بود که تنهاشون میذاشتم........پیاده شدم.........

و از مهندس خواستم کاپوت رو بالا بزنه.........

باطری کاملا خالی کرده بود............بدون شک مشکل از دینام بود.........تسمه ها هم درست بودن

دینام هم  چک کردم.....همه ظاهرش درست بود... احتمال داشت ک ذغالش یا .....خراب باشه

خب درست کردنش توی اون تاریکی جاده امکان پذیر نبود و همچنین وسیله ای هم نداشتیم ......که بتونیم ازش برای باز کردنش استفاده کنیم

خب رفتم تقریبا 10 متری ماشین از عقب چند تایی مانع گذاشتم و بیشتر سعی کردم از پلاستیک های کنار جاده هم روی سنگ ها بذارم  ک انعکاس خوبی داشته باشن

تا اتومبیل های که میان متوجه اونا بشن.......

برگشتم داخل ماشین.....

به این نتیجه رسیدیم......که به یه یدک کش زنگ بزنیم

که بیاد

اما مشکل اصلی اینجا بود...........که فردا جمعه بود.......و همه جا این وقت شب بسته بود.......

خیلی تلاش کردیم .تا یه یدک کش پیداکردیم.......قرار شد که بیاد

 

توی یه بیابون......تاریکی مطلق......همه جا پر از مه....



حرکت ماشینهای سنگین.......اتوبوس ......کامیونهایی که   از کنارمون رد میشدن......باعث ترس سمیه خانم شده بود

شاید یه ساعتی میشد که خبری نبود......همه ساکت بودیم و هرکس توی یه فکر غرق شده بود..!

که یکی توی تاریکی شروع کرد زد به شیشه جلو.......حاج و واج....هر سه به بیرون نگاه کردیم.......رطوبت شیشه هارو گرفته بود چیزی معلوم نبود

هنوز کاری انجام نداده بودیم که یه روشنایی خیلی قوی از پشت سر افتاد داخل ماشین.......روشنایی مربوط ب ماشینی بود ک پشت سرمون بود

برای چند لحظه فکر کردم که کی میتونه باشه توی این بیابون؟!!

در رو باز کردیم و همزمان با بابایی پیاده شدیم...............برادران نیروی انتظامی بودن.........!

خب بعد از پرسیدن مشکلمون به راهشون ادامه دادن....!

جو بد جور سنگین بود.......و اضطراب رو میشد از نگاه سمیه خانم و بابایی.........حس کرد

بدون مقدمه گفتم من توی مبایلم یه اهنگ بیشتر ندارم دوست دارید بذارمش!!

انگار اوناهم از این جو سنگین خوششون نمیومد......سریع گفتن بذار

اهنگ اباصالح رو که چند روز پیش ریخته بودم رو

گذاشتم........

بعد از تموم شدنش سمیه خانم چندتایی اهنگ گذاشت

بعد شروع کردیم از خاطراتمون صحبت کردن......و کارمون کشید ب جک گفتن!!!!!!

 

اخ که چقد خندیدیم.........نمیدونم چرااما بی مزه ترین جک هم خنده دار ترین جک میشد برامون

تقریبا2ساعت بود که یدکش قرار بود بیاد و هنوز خبری نبود.........تنها یدک کشی هم بود که قبول کرده بود بیاد.......!!

اخه ماشین های خارجی رو توی طرحشون نبود......و فقط ماشینهای سایپا و ایرانخودرو رو قبول میکردن!!!!؟؟؟؟

سمیه خانم شروع کرد به صدا ظبت کردن........و گذارش تهیه کردن:

ما هنوز در بیابانی ترسناک و شبیح سرزمین ادمخواران  گیر افتاده ایم

مه همه مارا در هم گرفته و جایی رو بجز یک متری خودمون نمیبینیم.........حسین(بابایی) و مهندس(خودم)

هم هیچ کاری نتونستن بکنند .......و دست از پا درازتر نشستن توی ماشین

وانگار اخرین لحظات را سپری میکنیم..........شاید چند دقیقه دیگه موجودی افسانه ای و وحشتناک از این تاریکی پدیدار شود

و به ماشین ما حمله کند........هر لحظه پر از هیجان ...ترس وجودمان را فراگرفته است ......و به شدت میترسیم

 

مهندس بابایی همینجا بین حرفهاش پرید و گفت :

ای موجود افسانه ای اگه تشریف فرما شدی........خودم داوطلبانه این همسر خوبم رو میدم بخوری...........کمکت هم میکنم توی خوردنش

سالاد و ماستش هم برات تهیه میکنم......و شروع کرد به خندیدن

سمیه:

اره دیو سیاه بدجنس این حسین رو هم نمیشه با سه کیلو عسل خورد........از بس که تلخه

بابایی:

دیدی دیو..........خودشم داوطلبه

سمیه:

هزارتا دیو هم بیاد با فرشته ها کار ندارن.......

خودم سفارش میکنم ک نجویده بخوردت

بابایی:

اصلا مهندس رو میدیم بخوره........تا بخواد مهندس رو بخوره.........ما فرار کردیم.....

خودم:

 

هیچ موجودی باوجود شما میلی به خوردن من پیدا نمیکنه..

 

سمیه :

همین انک  صدای فریاد های ارواح بگوش میرسد....که دور ماشین رو گرفتن

خیلی جالب بود.....وقتی که داشت همینطور میگفت............گوشی مهندس که روی ویبره بود..........زنگ خورد که روی داشبورد ماشین صدای بلندتری داشت.....

یه دفعه سمیه خانم جیغی کوتاهی کشید

و هر سه نفرمون زدیم زیر خنده

واقعا ترسیده بود سمیه خانم.........خب شاید هم حق داشت!

.........

تقریبا چند ساعتی گذشته بود که از دور یه یدک کش رو میدیدیم که به سمت ما میاد......نمیدونم اون لحظه مهندس و سمیه خانم چه حسی داشتن

اما از شکر گفتن سمیه خانم معلوم بود که خوشحاله

خب خلاصه یدک کش امد و  ما به هر ترتیبی بود کمکشون کردیم که ملزمات لازم رو به ماشین ببندند

همه چیز  که درست شد........ما سه نفری نشستیم داخل ماشین......و یدک کش

در حالی که کمی جلوی ماشین مارو بلند کرده بود و به دنبال خودش میکشید......شروع به حرکت کرد

 

راننده یدک کش....مرد لاغر و سیاه پوستی بود.........که  ریش پرفسری داشت!!

یه پسر بچه 13 ساله هم همراهش بود....

توی اون مه خیلی غلیظ ما انتظار داشتیم که به عقب ماشین ما یه چراغ خطر وصل کنه......اما گفتن که ما همچین وصایلی در اختیار نداریم!!!

 

خب برای من و مهندس قابل قبول نبود....چون خودمون کامل به قوانین راه و رانندگی اشنابودیم.......که حمل  محموله های ترافیکی......باید از امکانات ویژه ای بهره مند باشند

مخصوصا اینکه کارشون این باشه.....

اما جالب تر این بود.......ک وقتی ک حرکت کردیم........چراغ خطری هم ک روی سقف ماشین یدکش بود.......راننده خاموشش کرد!!!

واقعا خیلی خطرناک بود......توی اتوبانی که تماما مسیر کامیونهای سنگین بود..........

و تاریکی و مه باعث شده بود که تا چند متری خودت رو بیشتر نبینی.....اینچنین حرکت کردن دور از غقلانیت بود

سمیه خانم دیگه تحمل نکرد......و شروع کرد به زنگ زدن ب راننده........

راننده در پاسخ به ایشون که چرا چراغ خطر رو روشن نمیکنی گفته بود:

 

نزدیک پلیس راه روشن میکنم!!!!!

بعدش هم هرچی که ما زنگ میزدیم گوشیش مشغول بود

از پشت سر کامل شخص بود که داره با تلفن صحبت میکنه!!

بگذریم از رانندگی یک دسته این راننده ماهر....وسیگار کشیدن و تلفن کردن همزمانش!!!

 

وسطای راه دیگه همه از شدت خستگی خوابمون برد

تا به اهواز رسیدیم

خب توی این شب تعطیلی.......همه جا بسته بود....و جایی نمیشد که ماشین رو بذاریم

دست اخر مجبور شدیم به شاگرد یه نمایشگاه اتومبیل مقداری شیرینی بدیم و ازش بخوایم که تافردا ماشین اینجا بمونه

بعد هم خودمون ماشینی گرفتیم و به سمت ماهشهر حرکت کردیم

 

تقریبا نزدیکای ماهشر بودیم که چشمام رو باز کردم ......همه جارو مه گرفته بود.........و انعکاس روشنایی تیر چراغ برقها و شهر........اسمون رو مثل سحر کرده بود

بامهندس رفتیم به خونه اقای....باوی.....

مرد خوبی بود همکار مهندس بود و خانواده ای با ایشون سرزمینها کار میکردن

ساعت 12 شب بود.....انقدر خسته بودیم که هیچکدوم دیگه نماز نخوندیم البته خب غذاشده بود

راستش من که روم نشد بلند بشم......و نماز بخونم اونم اون موقع شب!

 بنده خدا خانم باوی زحمت کشیده بودن و غذا تدارک دیده بودن

بعد از صرف شام من و مهندس درمورد فردا برنامه ریزی کردیم

با شرایطی که پیش امده بود درست نبود که از مهندس بخوام که منو همراهی کنه و به بازدید از وسایل و مزارع بیاد

چون خانمش هم همراهمون بود و برای کشت گندم هم چند روز بیشتر وقت نبود.......هرطوری بود باید به منتطقه زندگیشون که 10 کیلومتری بعد از ماهشهر بود میرفتن

خب منم از این شرایط اطلاع داشتم ..........و خودم به مهندس گفتم که خودم تنهایی ب مزارع برم و فقط ادرس رو بهم بدن

بنده خدا خیلی تلاش کرد.......که قبول کنم  همراهم بیاد اما کار درست همین بود که من به تنهایی برم

خب ادرسهاروو شماره تلفنهارو گرفتم

و قرار شد که فرداصبح من برم

..........صبح زود بلند شدم و لباسهامو پوشیدم........همه خواب بودن......راستش یه جوری بود

فکر میکردم که شاید زشت باشه بدون خداحافظی برم

یه کمی صبر کردم....اقای باوی از در امد تو و مقداری نون تازه گرفته بود......سلام و صبح بخیر گفتیم

با صدای ما مهندس هم بیدار شد......

خب بهترین زمان بود.......من نمیتونستم بیشتر از این معطل بشم........خداحافظی کردم

و باوجود اسرار اقای باوی که من ظهر رو برگردم .......و نهار خونه ایشون باشم .....قبول نکردم چون هرطوری بود باید خودم رو زودتر به اهواز میرسوندم.....

اولین جایی که باید  میرفتم نزدیگی تالابی بود ک توی ماهشهر بود.......

تقریبا همه مزارع عادی بود........اما اینجا از مشکل شورزار بودن خاک رنج میبردن

و ماشینهای که در اینجا برای خاکورزی استفاده میکردن بیشتر از نوع سنگین بود........و این خودش فشردگی خاک رو هم اضافه میکرد

که مشکل رو دو چندان میکرد

 به همین خاطر با مسوئل مزرعه صحبت کردم و قرار شد که از ادوات سبکتری........استفاده شود یا حداقل تمام تلاششون رو کنند که کمترین تردد رو توی مزرعه داشته باشن

البته راه های دیگری هم بود اما صرفه اقتصادی نداشت

چند مزرعه دیگه هم بازدید کردم

اما مهمترین  منتطقه جایی بود به نام شبیبیه

وقتی که به اون منطقه رسیدم متوجه شدم که عرب زبانند

البته ماهشهر بیشتر عرب بودن اما این منطقه اصلا فارسی حرف نمیزدن!!

به هر ترتیبی  بود تونستم با ایما و اشاره........و .....ادرس رو بگیرم

سر زمین که رسیدم تازه شروع شد !!!!

میدونستم اسم مسئول مزرعه اقای جراع بود....خب با گفتن اقای جراع صداش زدن

سه نفر بودن که خودم رو بهشون معرفی کردم....

و اونا همچنان واق واق منو نگاه میکردن بدون اینکه حرفی بزنند

دوباره گفتم اقای جراع من ........

تازه یکی ازشون  به زبون درامد و شروع کرد عربی صحبت کردن......من که هیچی نمی فهمیدم دوباره شروع کردم یه جوری بهشون بفهمونم

یه وقتی به خودم امدم دیدم که سه نفری منو مخاطب خودشون قرار دادن و همه باهم عربی حرف میزنند


 انگار یکی داشت چیزی رو ازم میپرسید

دیگری داشت چیزی رو میفهموند. و.....

 

چه اوضایی بود.......دیگه داشتم کلافه میشدم .......اخرش تنها فکری که به ذهنم رسید

نشون دادن عکس مهندس بابایی  و .......تجهیزات کشاورزی بود

خداروشکر بااینکار فهمیدن که من مهندس ناظرم و برای بازدید امدم....

سر زمین که رفتیم متوجه شدم که برای حاصلخیز کردن مزارع از گیاهان به عنوان کود استفاده کردن.......

این خیلی خوب بود مخصوصا برای زمینهای اونا که شوره زار بود.........اما یه جای کار ایراد داشت

اینکه چرا .......باوجود کود و کمپوست.....هنوز مزرعه بار نداده بود؟!!!!

 

باید ازشون سوال میپرسیدم .......و جواب میدادن..........اما چطور؟؟؟؟؟

در بازرسی ماشین و تراکتور نیوهلند ......متوجه شدم که تا الان از زیرشکن اصلا استفاده نکردن!......خوب این خودش میتونست یه دلیل خوبی باشه برای اینکه مزارع خوب عملکردی نداشتن

چون با وجود استفاده از کود گیاهی و بعضا از کوددادمی........اسیدیته خاک زیادتر شده ...و از طرفی هم به علت شوری خاک......گیاه خوب نمیتونست رشد کنه

اگه از زیر شکن استفاده بشه.....باوجود بارندگی و ابیاری.......نمک و اسید تولید شده..........به لایه های زیرین خاک میرفت و مشکل حل میشد

اما مشکلی که من باهاش روبه رو بودم........این بود ک نه من عربی متوجه میشدم........نه اونا فارسی!!!

باید از مترجم استفاده میکردم......امااینجا که همه عرب بودم........یه لحظه جای خالی منهدس بابایی رو احساس کردم.....

به مهندس زنگ زدم...و جریان رو گفتم.........

 

مهندس با وجود چندسالی که اینجا زندگی کرده بود تقریبا میتونست باهاشون ارتباط برقرار کنه

به خاطر همین..........من سوال و توضیحات رو پشت گوشی ب مهندس میدادم........و بعد گوشی رو میدادم ب اقای جراح.......

 

مهندس هم از اون طرف دوبله میکرد.........و به ایشون میگفت

بعد حر توضیحی که داشت اقای جراح........به فارسی برمیگردوند و به من میگفت

چه اوضایی بود......هم خنده ام گرفته بود که توی ایران باید اینجوری حرف زد.........هم کلافه بودم........خب هرچی هم که بود...خوب نمیتونستم درست متوجه اش کنم یا خوب درک کنم چی میگه

خیلی تاثیر مستقیم حرف زدن بیشتره

 

به هر حال گذشت و تونستم بهشون اموزش بدم چگونه میتونند از این روش بهترین استفاده رو بکنند

.

.

تقریبا همه چیز تموم شده بود.......دیگه باید برمیگشتم

زنگ زدم و از مهندس و خانمش خداحافظی کردم

خودم رو به ماهشهر رسوندم اونجا پسر عمه ام سرباز بود........ستاد فرمانده ای ناجا...........

زشت بود تا اینجا بیام و بهش سرنزنم......شماره گوشیش رو از قبل داشتم بهش زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم......اتفاقا دژبان بود......و دم در ستاد پست داشت

خب خوب نبود که دست خالی پیشش برم......اما توی این شهر توی این روز تعطیل همه جا بسته بود........انگار هیچکس.....هیچی لازم نداشت....!!

با خودم گفتم که مقداری پول بهش بدم........شاید بیشتر به کارش بیاد و خودش هرچی خواست میگیره دیگه

 

خب جیبم رو نگاه کردم .....60 هزارتومن بیشتر نداشتم....خب 50تاشو میدادم 10 تومن میموند برای خودم....خیلی کم بود

با خودم گفتم خب بعدش از عابر بانک میگیرم........اما عابر بانکی که پول توش داشتم کارت بانک مهر بود......


باید اول مطمئن میشدم که اینجا این بانک روداره

پرسیدم .....و فهمیدم که بانک بعد از ستاد فرماندهی.....سر مسیر ترمینال هستش

خب خیلی خوب بود دیگه.........میشد اول به پسر عمه ام سر بزنم بعد هم ........میرفتم سر راه هم کارم رو انجام میدادم

***** 

پسر عمه ام از دیدن من خوشحال شده بود........منم همینطور...........

بااینکه خیلی خسته بودم .....اما خب نمیخواستم خستگیم رومنتقل کنم.....از همون اولش شروع کردم شوخی

اینقدر سر به سرش گذاشتم .......که سربازای هم پستش از خنده اشکشون در امده بود........

توی اون مدت کم......فهمیدم که دوستاش اسمشون علی و حامد و محمد بود

4 نفری پست میدادن اونم توی وسط شهر!!!!

خب توی اون مدت کم......خیلی خوش گذشت ..انگار تمام خستگی از تنم بیرون رفته بود........

اما دیگه نمیتونستم بیشتر بمونم.........چون میدونستم به اتوبوس نمیرسم.........باید هرچه زودتر میرفتم

 همیشه از خداحافظی بدم میومد.........اما ایندفعه میدونستم که تا اخر هفته میبینمش.....خوشحال همدیگر رو بقل کردیم.....و خداحافظی کردم......توی همین موقع یواشکی دستم رو بردم و توی جیب اوری ک تنش بود......پولی که قرار بود......بهش بدم

 

رو گذاشتم تو جیبش ............خوشحال شدم ک متوجه نشد........راستش کمی هم خیس عرق شدم...و خجالت میکشیدم......نمیدونم چرا.....شاید به خاطر اینکه

دست تو جیبش کرده بودم....یه لبخندی زدم....و خداحافظی رو به اخر رسوندیم

حرکت کردم...سرخیابونی که بانک مهر بود........رسیدم........از دور بانک رو پیدا کردم........

خیابون خلوتی بود...........انگار که هیچکی توش نبود.....و زندگی نمیکرد

به بانک که رسیدم با دیدن ..........صفحه عابر بانک سر جام برای چند دقیقه خشکم زد.....و همینطور

به صفحه مانیتور عابر نگاه میکردم..........چندبار چشمام رو بهم فشردم و دوباره باز کردم

"با عرض پوزش از ارایه خدمات معضوریم "

داشتم دیونه میشدم...............وای خدای من

مگه میشه چندبار سعی کردم که شاید کارتم رو بگیره....باورم نمیشد خب!!

 

حالا چیکار کنم.........کارتم هم عضو شتاب نیست که از بانکای دیگه برداشت کنم........

کلی پرسو جو کردم این بانک تنها یه شعبه داشت اونم همون بود.........

داشتم دیونه میشد............خیلی فکر کردم.........چندتا راه به ذهنم خورد........اما اصلا ازشون خوشم نمیومد

مثلا اینکه برم و باراننده صحبت کنم که پول بلیط رو توی مقصد بپردازم............اما خب مگه فقط پول بلیط بود!؟

توی خیابون همونطوری که از چهار راه  رد میشدم..........یه لحظه یادم افتاد که روزی که خواستم حساب باز کنم

توی همین بانک یه جوانی امده بود و اعتراض داشت که من با کارتم از بانک ملی برداشت کردم .....و ازحسابم کم کرده ولی پولی بهم نداده

یه جرقه امید توی ذهنم به وجود امد..........خب اگه بانکی کارت رو قبول کرده .......و اجازه برسی حساب رو کرده.....پس امکان برداشت هم باید وجود داشته باشه

هرطوری بود به یکی از شعب بانک ملی رفتم........چند نفری که جلوتر امده بودن...........رفتن.......نوبتم  که رسید........رفتم و کارتم رو زدم

همش خدا خدا میکردم که بتونم به حسابم دسترسی پیدا کنم.....اخه خیلی سخته توی کارتت پول داشته باشی.......و نتونی بهش دسترسی پیدا کنی

یک لحظه اصلا از این بانک متنفر شدم.....با اینکه خیلی از کارکردن باهاش راضی بودم.....

.هرچند که ب خاطر اینکه توی یک روز میشد ازش تاسقف یک میلیون تومن برداشت کرد و به خاطر همین از این کارت استفاده میکردم

اما همین ک عضو شتاب نبود همچین مشکلی رو برام ب وجود اورده بود

خیلی ازش ناراحت بودم

بانک چند دقیقه هم طول نکشید........ک اب پاکی رو ریخت روی دستم

"از ارایه خدمات ب این کارت معذوریم"

برای چند لحظه تمام امیدم رو از دست دادم

یک نفر پشت سرم ایستاده بود.........امدم کنار ........و اجازه دادم که ایشون کارش رو انجام بده....

 سخت توی فکر بودم که باید چکار کنم......همونطور که داشتم کارت رو توی کیف مدارکم میزاشتم....چشمم ب کارتهای بانک صادرات و کشاورزی افتاد

یه حسرتی تمام وجودم رو گرفت !ای کاش که حداقل حساب این کارتهارو خالی نمیکردم.....

کسی نبود و من بودم یک دستگاه خود پرداز بانک خالی.........و چند کارت .......

نمیدونم اما با اینکه میدونستم که پولی توی کارتام نیست اما خب مثل کسی که میدونه توی جیبش چیزی نیست اما بازم میگرده

کارتهارو یکی یکی امتحان کردم.........اول کشاورزی....خالی بود

صادرات رو زدم......خالی بود

کارت دوم صادرات رو زدم........نمیدونم چه حالی داشتم ک الان از توصیفش عاجزم........اما یک لحظه گفتم یا خدا!!!

 

این کارت رو اصلا  خیلی وقت بود استفاده نمیکردم........موجودی زده بود1480000 ریال

خیلی خوشحال شدم اما متعجب بودم.........چطور امکان داشت......

خداروشکر.......خدیا شکرت...........واقعا توی وقتی که اصلا امیدی نداشتم به دادم رسید.......

هیچ دوست نداشتم حتی تصورش رو کنم که ب کسی رو بندازم........که تا مقصد کرایه رو ازم نگیره

به هر حال این اخرین اتفاقی بود که افتاد

 

 

و من یک بار دیگه خدارو نزدیک تر از همیشه به خودم حس کردم

خب ماهشهر دربست گرفتم به اهواز.....

و از اونجا هم با این شلوغی که بود...

کلی مسافرتهران بدون ماشین مونده بودن........بادادن ی کرایه دوبل

مجبور شدیم یه اتوبوس رو تهیه کنیم و برگردیم

......وقتی که به خونه رسیدم...

...مادرم با خنده امد کجا بودی بازیگوش و  بداخلاق دلمون برات تنگ شده بود.....

خنده ام گرفته بود.....

و بادیدن خنده مادرم تمام خستگی راه از تنم بیرون رفت

یه دوش گرفتم و حوصله شام خوردن نداشتم

ی سیب خوردم و خوابیدم

...

..

.


کد متحرک ساختن عنوان